تبليغاتX
عصیانگر
گفتار نیک پندار نیک کردار نیک
ما آدم ها خودمون هم دوست داریم  که همیشه یا فریب بدیم یا فریب بخوریم.وقتی من به کس دیگه ای دروغ بگم اصلاْ مهم نیست اما وای به روزی که یکی به من یه دروغ کوچیک بگه.زمین و زمان رو به هم میدوزیم.بی خیال. این داستان رو بخونین و یه کمی بهش فکر کنین.

 

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديكي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز كرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حركت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي كه پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود كه روبروي دختر توقف مي كرد ، اما هريك از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشكي تنگي به تن كرده بود كه چند انگشتي از يك پيراهن بلند تر بود . شلواري هم كه تن دخترك بود ،همچون مانتويش مشكي بود و تنگ مي نمود كه آن هم كوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد كه شلوار به خودي خود كوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم كرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود كه عينك دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تكان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترك با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب كرد .چند لحظه اي از حركت خودرو نگذشته بود كه دختر جوان ، در حالي كه روسري كوچك و قرمز خود را عقب و جلو مي كشيد و موهاي سرازير شده در كنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش كردن نيست "

- البته .

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن كرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش كه از ابتدا بر لب داشت گفت :"كريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش كنم ". دخترك با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد .

- ها ها ها ، اين كه اريك كلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا كجاش شبيه كريس دبرگ .

- اِه ، من تا الان فكر مي كردم كريس دبرگ . مثل اينكه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها .

دخترك ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، كمي "

- پس كسي طرف حسابمه كه خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم كه حال و حوصله موسيقي كار كردن رو ازم گرفته .

دخترك لبخندي زيركانه زد و با لحني كش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته كسي رو پيدا نكرده ام كه عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه كه، قبل از اينكه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد .

- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.

- نه ، تنها چيزي كه ميده پول . مشكل اينجاست كه فردا دارم مي رم بروكسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شركت كار داريم .

با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترك، با اينكه سعي مي كرد به چهره اش هويدا نشود ، اما كاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني كنجكاوانه پرسيد: " اِه، بروكسل چي كار داري؟ "

- دايي ام چند سالي هست كه اونجاست . بعد از سه چهار ماه كار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بكنم؟

دخترك بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم يك هفته پيش از اسپانيا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ كدوم شهر.

- فاميل كه نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.

پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش كن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟

- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه كاره اي؟

- چه خبره؟ يكي يكي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين كه اسم خيلي قشنگي داريد ، يكي از اون معدود اسم هايي كه من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام كه كارگذار بورس كار مي كنم . خوب حالا شما .

دخترك با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد .

- من كه گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و كار هم نمي كنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيك هاي اونجا نرفته ام . با يكي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيك هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم .

- همين چيزايي هم كه الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.

دايانا ، گره كوچك روسريش را باز كرد و بار ديگر گره كرد . سپس گفت:

- اِي ، بد نيست . اما ديگه يك ماهي هست كه خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش كن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي كار نكرده اي و دوست داري كار كني ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو كار مي كردم.

دخترك ، سعي مي كرد دلبرانه سخن وري كند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري كه منقطع صحبت مي كرد و كلمات را دستپاچه بيان مي كرد.

-اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو كار كنم ، يعني يه مدتي هست كه كلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم .

سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف كرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .

-دايانا خانوم ، داريم مي رسيما .

- دايانا خانوم كيه؟ دايانا ... . ولش كن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا كرده ام . تو كه مخالفتي نداري ؟

- نه ، من كه اومده بودم حالي عوض كنم . حالا هم كي بهتر از تو كه حالم رو عوض كنه . فقط بايد عرض كنم كه الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه كه ديرت نشه .

دخترك با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي كه لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:

-آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلكه نگه دار ، باهات كار دارم .

سهيل ، با قبول كردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان كه رسيد ، خودرو را متوقف كرد . روي خود را به دخترك كرد و كمرش را به در تكيه داد . عينك دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت كه تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش كرد و سپس با همان لبخندي كه بر لب داشت گفت :

- بفرماييد.

ديگر كاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترك مي شد پي به هيجانش برد.

- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممكنه .

پسر جوان لحظه اي فكر كرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز كرد.

- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت كه هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر كن روشنش كنم ... اونقدر اعصابم خورد بود كه گوشي رو خاموش كردم .

دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را كتمان كرد و فقط به گفتن"كوشي خوبي داري ها" قناعت كرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش كنم ، خيلي يوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو كي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم .

- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروكسل كه هيچ، اما اگه تهران بودم يه كاريش مي كنم . اصلا بهم زنگ بزن .

- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره .

دختر جوان ، درحالي كه احساس مسرت مي كرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي كه بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي كرد و دستي براي سهيل تكان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري كه دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب كرد . حوالي همان ميدان بود كه دايانا روي صندلي هاي يك ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان كرده بود و دايانا را نظاره مي كرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي كه از داخل داده بود را باز كرد . شلوارديگر كوتاه نبود . از داخل كيفي كه بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي كوتاه آنرا سر كرد و از زير مقنعه ، تكه پارچه اي كه بر سرش بود ، بيرون كشيد . از داخل همان كيف ، آينه كوچكي خارج كرد و با يك دستمال كوچك ، از آرايش غليظي كه روي صورتش بود كاست . موهاي خرمايي رنگش را كه روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه كرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حركت كرد . به خودرو كه نزديك مي شد زنگ موبايلي كه همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .

- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو كجاست بيام ببرم ...

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده .

- جون من قسم نخور ، من كه مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي كه سي ديش توي ماشينت بود كي بود؟

- كي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ .

- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟

- ونيز؟ نه بابا، ونيز كه توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي كني ، آدرس رو بده ديگه ...

- نه ، داشتم جدول حل مي كردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارك شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي كه كنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 10:52  توسط عصیانگر | 

فتو شاپ :

دو بار زدن علامت بزرگ نمايی اندازه ی تصوير را به حالت 100 درصد بر می گرداند .

 

با زدن alt و کليک در حالتيکه که ابزار بزرگ نمايي انتخاب شده باشد می توان اندازه ی تصوير را تغيير داد .

 

برای برگردان عکس به اندازه ی واقعی : کليک روی گزينه ی actual pixel  

 

همچنين می توان در منوی view  گزينه ی actual pixel  را انتخاب کرد.

 

برای حرکت در محدوده ی تصوير :

1.     استفاده از ابزار دست

2.    استفاده از فلش های مکان نما

3.    پائين نگه داشتن کليد space و کليک روی تصوير

 

برای نمايش کامل تصوير : زدن دوبار ابزار دست تصوير را به حالت نمای کامل می برد و همچنين زدن گزينه ی view è fit on screen 

 

برای شبکه بندی تصوير :

کليک روی خط کش ها و کشيدن آنها روی تصوير 

 View è ruler è  

يا استفاده از view è show è grid                             

 

برای برگرداندن تصوير به حالت اوليه :

File è revert

برای اعمال مجدد تغييرات :

Edit è undo revert

برای تغيير تفکيک پذيری تصوير :

           image è image size                          

برای حذف حاشيه های اضافی تصوير :     نقاط مورد نظر را حذفimage è trim è  

 

برای افزودن حاشيه ی خالی به تصوير :

Image è convas size è جهت افزودن حاشيه ها را با فلش ها مشخص می کنيم

 

برای غير فعال کردن قسمت انتخاب شده :

Ctrl + D       OR             select è Deselect

برای حرکت دادن محدوده ی انتخاب شده :

با انتخاب ابزار حرکت و پائين نگه داشتن کليد shift  و حرکت دادن ماوس روی تصوير .

 

برای کپی کردن محدوده ی انتخاب شده :

 با انتخاب ابزار حرکت و پائين نگه داشتن کليد alt و حرکت دادن محدوده ی انتخاب شده تا مکان مورد نظر .

برای چرخش محدوده ی انتخاب شده :

Edit è transform è rotate

برای تغيير سايز محدوده ی انتخاب شده :

Edit è transform è scale

با پائين نگه داشتن کليد shift می توان اضلاع را به يک نسبت افزايش يا کاهش داد.

برای تغيير شکل محدوده ی انتخاب شده :

Edit  è transform è distort

برای کاهش لبه های انتخاب :

Select è feather è تعداد پيکسل مورد نظر

 

برای جدا کردن قسمت خاصی از تصوير :

رنگ زدن محدوده ی مورد نظر با ابزار ماژيک به صروت يک کادر بسته و استفاده از ابزار سطل برای رنگ زدن داخل کادر و زدن  Filter è extract è ok

برای حرکت دادن محدوده ی انتخاب شده :

همزمان با کليک روی ابزار حرکت و حرکت دادن آن روی تصوير کليد shift  را پائين نگه می داريم .

برای کپی کردن محدوده ی انتخاب شده :

با حرکت دادن ابزار حرکت روی تصوير و پائين نگه داشتن کليد alt اين کار ميسر است .

برای چرخش محدوده ی انتخاب شده :

Edit è transform è rotate

برای تغيير سايز محدوده ی انتخاب شده :

Edit è transform è scale

پائين نگه داشتن کليد shift  باعث می شود تا طول و عرض به يک اندازه افزايش يابد.

 

برای تغيير شکل محدوده ی انتخاب شده :

Edit è transform è distort

برای کاهش لبه های انتخاب :

Select è feather è تعداد پيکسل مورد نظر  

برای جدا کردن قسمتی از تصوير :

Filter è extract è

محدوده ی مورد نظر را با ابزار ماژيک به صورت يک کادر بسته رنگ مي زنيم و سپس با ابزار سطل داخل کادر را رنگ می زنيم و دکمه ی Ok را می زنيم .

برای تغيير رنگ پس زمينه :

با ابزار قطره چکان روی رنگ مورد نظر در تصوير کليک مط کنيم .

برای تغيير رنگ پيش زمينه کافيست کليد alt  را پائين نگه داريم .

برای رسم خطوط راست بر روی تصوير :

با انتخاب ابزار مداد و پائين نگه داشتن کليد shift  و کليک بر روی تصوير می توان خطوط راست ترسيم کرد.

برای رنگ زدن محدوده ی مورد نظر :

Edit è fill è ابزار سطل

برای کشيدن حاشيه اطراف محل انتخاب شده :

Edit è stroke è inside

برای تبديل يک تصوير به طرح ابزار مارکی :

پس از انتخاب محدوده ی مورد نظر ç edit è define pattern         

برای تنظيم روشنايی و وضوح تصوير :

Image è adjustment è contrast / bright ness

برای تنظيم وضوح به صورت خودکار :

Image è adjustment è auto contrast

برای کم رنگ کردن محدوده ی انتخاب شده :

استفاده از ابزار dodge tools   

برای پر رنگ کردن محدوده ی انتخاب شده :

استفاده از ابزار burn tools  

برای تبديل تصوير به حالتی شبيه نگاتيو عکاسسی :

Image è adjustment è invert

برای تنظيم وضوح و رنگ :

Image è adjustment è level

Image è adjustment è hue / saturation

برای تبديل يک عکس رنگی به سياه و سفيد :

Image è adjustment è desaturate

برای تنظيم تعادل رنگ تصوير :

Image è adjustment è color balance

برای ايجاد حالت های رنگی مختلف :

Image è adjustment è variation

برای تطبيق رنگ دو تصوير با هم :

Image è adjustment è match color

تصحيح سايه ها و روشنايی تصاوير:

Image è adjustment è shadow / highlight

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 8:41  توسط عصیانگر | 

یه شب که من حسابی خسته بودم

همین جوری چشام رو بسته بودم

سیاهی چشام یه لحظه سر خورد

یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبری شده

محکمه ی الهی بر پا شده

خدا نشسته، مردم از مرد و زن

ریدف ردیف مقابلش واسادن

چرتکه گذاشته و حساب می کنه

به بنده هاش عتاب خطاب می کنه

می گه چرا این همه لج می کنید

راهتون رو بی خودی کج می کنید

آیه فرستادم که آدم بشید

با دلخوشی کنار هم جمع بشید

دلای غم گرفته رو شاد کنید

با فکرتون دنیا رو آباد کنید

عقل دادم برید تدبر کنید

نه اینکه جای عقل رو کاه پر کنید

من بهتون چقدر ماشاءالله گفتم

نیافریده بارک الله گفتم

من که هواتون رو همیشه داشتم

حتی یه لحظه گشنه تون نذاشتم

اما شما بازی نکرده باختید

نشستید و خدای جعلی ساختید

هر کدوم از شما خودش خدا شد

از ما و آیه های ما جدا شد

یه جو زمین و این همه شلوغی

این همه دین و مذهب دروغی

حقیقتاً شماها خیلی پستین

خر نباشین گاو رو نمی پرستین

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد

بلند بلند هی صلوات فرستاد

از اون قیافه های حق به جانب

هم از خودی شاکی هم از اجانب

گفت چرا هیچکی روسری سرش نیست

پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست

چرا زن ها این جوری بد لباسن

مردای غیرتی کجا پلاسن

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن

اینجا که فرقی ندارن مرد و زن

یارو کنف شد ولی از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش می چرخه ، نمی دونم چشه

آهان می خواد یواشکی جیم بشه

دید یه کمی سرش شلوغه خدا

یواش یواش شد از جماعت جدا

با شکمی شبیه بشکه ی نفت

یه هو سرش رو پائین انداخت و رفت

قراول ها چند تا بهش ایست دادن

یارو وانساد تا جلوش واسادن

فوری در آورد واسه شون چک کشید

گفت ببرین وصول کنین خوش بشید

دلم برای حوریا لک زده

دیر برسم یکی دیگه تگ زده

اگه نرم حوریه دلگیر می شه

تو رو خدا بذار برم دیر می شه

قراول حضرت حق دمش گرم

با رشوه ی خیلی کلون نشد نرم

گوشای یارو رو گرفت تو دستش

کشون کشون برد و یه جایی بستش

رشوه ی حاجی رو ضمیمه کردن

توی جهنم اونو بیمه کردن

حاجیه داشت بلند بلند غر می زد

داشت روی اعصاب ها تلنگر می زد

خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی

یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

این همه آدم رو معطل نکن

بگیر بشین اینقده کل کل نکن

یه عالمه نامه داریم نخونده

تازه هنوز کرات دیگه مونده

نامه ی تو پر از کارای زشته

کی به تو گفته جات توی بهشته

بهشت جای آدمای باحاله

ولت کنم بری بهشت، محاله

یادته که چقدر ریا می کردی

بنده های ما رو سیاه می کردی

تا یه نفر رو دور و ورت می دیدی

چقدر ولالضالین رو می کشیدی

این همه که روضه و نوحه خوندی

یه لقمه نون دست کسی رسوندی

خیال می کردی ما حواسمون نیست

نظم و نظام هستی کشکی کشکیست

هر کاری کردی بچه ها نوشتن

می خوای برو خودت ببین تو زوم کن

خلاصه وقتی یارو فهمید اینه

بازم درست نمی تونست بشینه

کاسه ی صبرش یه دفعه سر می رفت

تا فرصتی گیر میاورد در می رفت

قیامته اینجا، عجب جائیه

جون شما خیلی تماشائیه

از یه طرف کلی کشیش آوردن

کشون کشون همه رو پیش آوردن

گقتم اینا رو که قطار کردن

بیچاره ها مگه چیکار کردن

مأموره گفت می گم بهت من الان

مفسد فی الارض که می گن همین هان

گفت اینا بهشت فروشی کردن

بی پدرا، خدا رو جوشی کردن

به نام دین حسابی خوردن اینها

کفر خدا رو درآوردن اینها

بدجوری ژاندارک رو اینا چزوندن

زنده توی آتیش اونو سوزوندن

توی زمین خدایی پیشه کردن

خون گالیله رو تو شیشه کردن

اگه بهش بگی کلات رو صاف کن

بهت می گه بشین و اعتراف کن

همیشه در حال نظاره بودن

شما بگو ، اینا چکاره بودن

خیام اومد، یه بطری هم تو دستش

رفت و یه گوشه ایی گرفت نشستش

حاجی بلند شد با صدای محکم

گفت این آقا باید بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نکن

به اهل معرفت جسارت نکن

بگو چرا به خون این هلاکی

اینکه نه مدعی داره نه شاکی

نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو

نه عربده کشیده و نه چاقو

نه مال این، نه مال اونو برده

فقط عرق خریده رفته خورده

آدم خوبیه ، هواشو داشتم

اینجا خودم براش شراب گذاشتم

یه هو شنیدم ایست خبردار دادن

نشسته ها بلند شدن واسادن

حضرت اسرافیل از اونور اومد

رفت روی چهارپایه و چند تا صور زد

دیدم دارن تخت روون میارن

فرشته ها رو دوششون میارن

مونده بودم که این کیه خدایا

تو محشر این کارا چیه خدایا

فکر می کنید داخل اون تخت کی بود

الان می گم ، یه لحظه ، اسمش چی بود

همون که کارش عالی بود

همون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد

همون که این لامپ ها رو اختراع کرد

همون که کارش عالی بود، اون دیگه

بگید بابا ، توماس ادیسون دیگه

خدا بهش گفت دیگه پائین نیا

یه راست برو بهشت پیش انبیا

وقت رو تلف نکن، توماس زود برو

به هر وسیله ای اگر بود برو

از روی پل نری، یه وقت میوفتی

می گم هوایی ببرند و مفتی

باز حاجی ساکت نتونست بشینه

گفت که مفهوم عدالت اینه

توماس ادیسون که مسلمون نبود

این بابا اهل دین و ایمون نبود

نه روضه رفته بود نه پای منبر

نه شمر می دونست چیه نه خنجر

یه رکعت هم نماز شب نخونده

با سیم میماش شب رو به صبح رسونده

حرفای یارو که به اینجا رسید

خدا یه آهی از ته دل کشید

حضرت حق خودش رو جابجا کرد

یه کم به این حاجی نگاه نگاه کرد

از اون نگاه های عاقل اندر

سفیهش رو باید بیارم اینور